نفس می کشم !!تا به جای مرده ها خاکم نکنند!!!
اینگونه است حال من!!
حالم را نپرس!!!!
ما می فهمیم !!!
دلتنگی نیاز به مفعول ندارد!!
دلتنگی حس است که هجوم می آورد!!
باقی بهانه ایست!!
باقی بهانه اند!!!
سن که بالا می رود بار خاطرات آدم سنگین می شود !!!
سن که بالا می رود آدمهای زندگی آدم زیاد می شوند !!
سن که بالا می رود کسانی که از دست می دهی هم زیاد و زیادتر می شوند و خب !
این خیلی بد است !
یک چیزهایی هست در زندگی که درد دارد !
یک حرف هایی هست که نمی زنی اما تا ابد در ذهنت میمانند !
تا ابد در قلبت خانه میکنند !
تا ابد مرورشان میکنی ! جلوی آینه بارها و بارها برای خودت تکرارشان میکنی !
حرف هایی هستند که فقط خودت تاب شنیدنش را داری ! نه هیچ کس دیگر !
در زندگی آدم هایی هم هستند ! که تا ابد می مانند !
هر چقدر تلاش کنی ! سعی کنی !
باز هم می مانند !
آدم هایی هستند که روزی در زندگیت بوده اند!
روزی زندگیت بوده اند !
لحظه هایت را ! ثانیه هایت را !
تلخ و شیرین حضور داشته اند !
رویاهایی بافته اید با هم !
بعد ! در زندگی روزهایی هم هست !
که این آدم ها باید بروند !
جبر است ! اجبار است !
یا شاید هم اتفاق !
چیزهایی در زندگی هست که درد دارد ! خونریزی دارد !
جای زخم هایش تا ابد می ماند !
روزهایی می آیند !
و تو باید تظاهر کنی !
باور کنی !
آدمی که تا دیروز عشقت بود !
زندگیت بود !
نگرانش بودی !
میتوانستی بپرسی چرا ؟
کِی ؟ کجا ؟
اکنون فقط یک دوست است !
یک دوست باید باشد !
و گاهی هم یک غریبه !
و تو !
دیگر حق نداری بگویی !
چرا ؟ کِی ؟ کجا ؟
حق نداری بگویی نگرانی !
دلواپسی !
حق نداری پایت را از گلیم ات دراز کنی !!!
باید باور کنی ! یا تظاهر کنی !
که دیگر تعهدی نیست !
که تو مسئول نیستی !
که هرکسی زندگی خودش را دارد !!!
که رویاهایی که بافته بودید !
شکافته شده اند!
و فقط کلافی مانده است !
و ...........
----
ادامه هم داشت ! ولی با یک لیوان آب قورتش دادم !
ای کاش ها که زیاد می شوند ! زندگی سخت می شود !
بعضی حرف ها هست که وقتی می زنی دیگر بعدش هیچ حرفی نیست ... !
همین طوری هی سکوت است ... هی می خواهی چیزی بگویی اما نمی گویی ... !
هی ساکت می مانی و به خودت نهیب می زنی که نگو ... !
هیچ نگو و ساکت باش !
بی خیال باش و بی خیال نمی شوی اما باز هم ساکتی ...!
می گویند که زندگی معلم سخت گیری است !
اول امتحان می گیرد و بعد درس می دهد و این روزها امتحان های سختی
از من می گیرد ! جالب اینکه من هم همیشه رد می شوم !
درسم می دهد و من انگار نمی خواهم بفهمم که نباید اعتماد کرد ... !
نباید دل بست ... به آدمهایی که می آیند و از سر دلسوزی
چند کلمه ای می گویند و بعد حتی جوابت را نمی دهند !
یا می آیند و استفاده شان را میکنند و میروند !
آدم هایی که به راحتی زیر آبت را میزنند و رابطه ات را خراب میکنند !
آدم هایی که حرف می زنند و حرف می زنند !
بی آنکه بدانند حرفهایشان چه ویرانه ای می سازد !
چه دل بستنی آخر ؟ چه اعتمادی ؟
همین درس را پارسال و سال قبلش و سال قبلترش و همین طوری!
تا شش سال پیش این معلم سخت گیر !!
به همین سختی و بدبختی به من داد و من باز هم رد شدم !
باز هم زود اعتماد می کنم ... باز هم بازی می خورم و باز هم ...!
من در زندگی زیاد کله خرابی کردم ... !
زیاد اشتباه کرده ام و پشیمان نیستم !
چون بزرگ شدم و درس زندگی گرفتم!!
سختی و عذابی که کشیدم و می کشم تاوان اشتباه من است ...!!
تاوان اعتماد من و بچگی من است و من این مجازات را به جان می خرم!!
تا شاید قدم های بعدی ام محکم تر شوند و هدفمند و در راه درست ...!!
یک وقت هایی هست! مثل حالا! که دلت میخواهد بیخیال ادب و شعور و شخصیت و چیزهایی از این
دست شوی و بجای اینها! چاک دهنت را بکشی و هرچقدر فحش بلدی!!! مثل نقل و نبات خرج یارو کنی
و به هیچ جایت هم نباشد که فردا روزی باز چشم توی چشم میشوید !
بی خیال شوی روزهای طولانی ای را که با هم طی کرده اید ! فراموش کنی تمام رفاقت ها را !
فراموش کنی که ممکنه است طرف ناراحت شود ! ممکن است برایش دغدغه ای ایجاد شود !
ممکن است ..........!
دلت میخواهد این شخصیت بخشنده و بیتفاوت!
شخصیت فراموشکاری که فقط بدی ها را یادش می رود !
این شخصیتی که همیشه داری را بگذاری کنار، کینهورزی کنی ! رفتارهایت پر از نفرت و سردی باشد!
حرف زدنت، برخوردهایت، نگاهکردنت حتی! دلت میخواهد بگویی سال ها متنفر بوده ای !
اما... از من برنمیآید. رفتارهای اینچنینی در توانم نیست و حرص میخورم از خودم!
و دیگران ! سوء استفاده میکنند !
آدمها سه دسته اند:
یک درصدشان آدم اند!یک درصدشان گرگ اند!بقیه گوسفند!
تعجب ندارد!!!این همه بدبختی همه اش که زیر سر گرگ ها نیست!
گوسفندها از گرگ می ترسند!
یکدیگر را به قربانگاه می فرستند که مبادا خودشان قربانی شوند!!!
آدمهایی که عاشق میشن دو دسته اند:
یکی اونهایی که با قلبشون عاشق میشن!
یکی هم اونهایی که با ذهنشون عاشق میشن!!
اولی ها زودتر و راحتتر فراموش میکنن!!
می خواهم برایت تا صبح حرف بزنم !
می خواهم کمی از خود بگویم !
از خویشتن خویش !
از زنی که پشت آیینه ها پنهان شده !
از روزهایی که لیوانی می افتد و می شکند ! و این روزهای فقط جای زخم هایش مانده !
از سیلی هایی که هنوز جایشان سرخ است ! با آنکه این روزها برنزه مد است !!!!
میخواهم تا صبح برایت بگویم !
لالایی قشنگیست ! فقط حیف که بیش از تاب ات ! بیش از تحملت غمگین است !
تحمل ! تاب !
این روزها زیاد می اندیشم بر این دو !
که تو تاب نداری ! تحمل نداری !
که زندگی سخت است !
که همیشه عشق زیبا نیست !
که روزهای بد ! روزهای تکراری بیشتر از روزهای عاشقانه اند !
که فشار که بیاید ! می زنیم زیر همه چیز و می رویم !
داشتم لالایی می گفتم برایت !
حواسم پرت شد و افتاد !!!
دستت را دریغ کن !
بگذار سقوط کنم !
اینگونه بهتر است !
بگذار پشت آیینه پنهان شوم !
تا نیمه تهی گشته ام !
لالایی قشنگیست !
نزدیک صبح است ! حالا بخواب !
فردا باید عاشق شوی ! دوباره !!!
دستت را دریغ کن !
بگذار سقوط کنم !
خبر کوتاه بود
اعدام شان کردند!
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خستهاش از اشک پر شد
گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد
اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد ز من، با چشم اشکآلود
عزیزم، دخترم
آنجا شگفتانگیز دنیاییست
دروغ و دشمنی فرمانروایی میکند آنجا
طلا، این کیمیای خون انسانها
خدایی میکند آنجا
شگفتانگیز دنیاییست
که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان، دامن آلودهست
در آنجا حق و انسان حرفهای پوچ و بیهودهست
در آنجا رهزنی، آدمکشی، خون ریزی آزادست
و دست و پای آزادی در زنجیر
عزیزم، دخترم
آنان برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ میرفتند
امید آشنا میزد چو گل در چشمشان لبخند
به شوق زندگی، آواز میخواندند
و تا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
پاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیز
تو در من زندهای، من در تو
ما هرگز نمیمیریم
من و تو با هزارانِ دگر
این راه را دنبال میگیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا
با همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار دنیا رو به آبادیست
و هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز
نوید روز آزادیست.
(خبر کوتاه بود - شعری قدیمی از هوشنگ ابتهاج (سایه) )
بگذار برویم ! اینگونه بهتر است !
آینده را نه تو تاب می آوری ! نه من !
بگذار در خاطر هم بمانیم ! بی آنکه سهمی از آینده هم داشته باشیم !
رفتن چیزی شبیه اشتباه آمدن است !
ما اشتباه آمده ایم !
روزهای سیاه فردا ! سیاه تر می شوند اگر بمانم !
روزمرگی ها . خستگی ها ! چیزی از دوست داشتن نمی گذارند !
باور کن !!
انسان ها حافظه های بلند مدت خویش را به بادها سپرده اند
گویی فراموش می کنند به سادگی بودن ها را
و به یاد می آورند به تنهایی ثانیه هایی پیش را فقط!!
اگر در این ثانیه ها حضور داشتی هستی
وگرنه تو را نیز به بادها خواهند سپرد!
می دویم !
می دویم !
می دویم !
بی آنکه بدانیم به کجا می رویم !
روز هایمان را !
شب هایمان را !
یکی مان انجیل به دست !
یکی مان قرآن تفسیر می کند !
یکی مان در پی عشق !
یکی مان آنطرفتر !
در ارتفاعی ایستاده و به سقوط فکر می کند !
یکی مان در میان واژه ها قدم می زند !
یکی مان در ترجمه ی کلمات بیگانه به دنبال خود می گردد!
یکی مان اینطرفتر !
در همین نزدیکی !
جسمش را به دوربین پنهان شده ! می سپارد !!!!
یکی مان روح را هجی میکند !
یکی مان دردهایش را در میان ناله های سازش فریاد می زند !
یکی مان می خواند و می خواند و می خواند !
از دون خوان تا شعر های شهریار !!!
یکی مان سنگ به شکم می بندد !
تا فراموش کند درد گرسنگی را !!!
یکی مان بزرگترین دغدغه ی زندگیش !
پیدا کردن آخرین مدل ماشین فلان است !!
یکی مان ................
ما کجای دنیا ایستاده ایم !!!!
ما به کجای دنیا میرویم !!!
اشتراک ما چیست ؟؟؟؟؟؟؟
هزار بار دیگر هم!
که از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی!!
این شب صبح نمی شود!
وقتی دلت گرفته باشد...!!!
کبریت را روی بدنه ی زمخت خانه اش می کشم !
روشن می شود ! صدای فریاد هایش همه ی گوشم را فرا می گیرد !
به لب های سیگار نزدیکش می کنم !
تا شاید این عشق بازی کمی از دردهایش کم کند !
سیگار هم بی وقفه می سوزد و هر ثانیه به زوالش نزدیک تر می گردد !
کبریت مرده است !
سیگار بی تابی می کند برای پیوستن به معشوقش !
پک های عمیق هر لحظه او !! را به رهایی نزدیک تر می کند !
و من می اندیشم ! از چه رو سیگار این چنین بی تاب میسوزد !!!(؟)
اگر
به تعداد همه انسانهای تنها
یک دقیقه سکوت کنیم! دنیا لال می شود!
ما انسانهای ساده ای هستیم !
باور میکنیم آنچه که می بینیم ! و فراموش میکنیم به آسانی چیزهایی که ارزشند !!
دلگیرم !
دلگیرم از تمام آنانی که در اطرافم پرسه میزنند !
دلگیرم از من ! آرامش کم کم فاصله میگیرد از من ! به اطرافم می نگرم !
انسانهایی می دوند بی آنکه بدانند برای چه !؟
انسانهایی که منتظرند ! شاید منتظر یک دوست یا یک سود بزرگ !
یا التماسی برای جلوگیری از چک برگشتی !! انسانهایی تمرین می کنند با خویش !
انسان بودن را ! برای پر کردن خانه های خالی !!!
انسانهایی که در کنار یکدیگر نشسته اند ! و در چشمانشان عشق موج میزند و در
ذهنشان هوس !!! انسانهایی که فقط به دنبال خویشتنند!
به اطرافم می نگرم ! انسانهایی خالی ! انسانهایی معمولی و عادی !
اسیر روزمرگی ها ! انسانهایی که ماده اند !!! و توان جاری بودنشان نیست !
کاش به جای ساده بودن کمی راه راه بودیم !!!
همیشه همینطور است یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود تا در قلبت بماند
تا ابد اشک هایت را پشت پایش بریزی رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش روزها و گریه ها را به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تا بتوانی هر صبح با یک شاخه گل ارزان منتظرش بمانی
این روزها وقتم را صرف دویدن به دنبال کلمات می کنم !
کلماتی که در میان ذهنم از یک سو به سوی دیگری می روند !
بی آنکه لحظه ای با یک دیگر به سازش رسیده
و
ثانیه ای را در کنار هم آرام گیرند !
من میدوم !
و
دلتنگم را می یابم!
آری ! دلتنگم !
آنقدر که خنده ام می گیرد !
مثل لحظه ی رفتنت !
همگان می گریستند
و
من فقط می نگریستم
بر خاکی که با تو عشق بازی می کرد!
و تو شب را در آغوشش به خواب می رفتی !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
و نام تو را می پرسد
بیا در گوشت بگویم
همین زندگی نیز
زیبا بود!
من تاب می آورم !
و لبانم را می بندم !
تا سخنی نرانم !
که قلبت بسان شیشه ی روحم ترک بردارد!
و
تو برایم سخن می گویی!
از آینده ی نیامده !
و گذشته های رفته !
سخن می گویی
از ساختن !!
بی آنکه با خبر باشی از سوختنم !!!
تو سخن می گویی از بعد ها !
از خوشبختی پنهان شده در میان مشتت !
و من می نگرم بر سنگ قبری که تمامی ثانیه های بودنم
را در خویش محبوس کرده !!
و تو باز هم می گویی و می گویی و می گویی !!!
بی آنکه یک بار !
مسیر نگاهم را دنبال کنی !!!
تو به آسانی از فراموشی سخن می گویی !!
و من به سختی بغضم را فرو می خورم !!
بین من و تو !!!
فاصله بسیار است !!!
کاش چشمانت می دیدند !!!
شب است و من و اتاق تنهایی ام !!!
بوی تند مشروب مانده از دیشت و دود سیگار!!
و
ضربه نت های پیانوی پیرمرد همسایه !
و من می اندیشم!
می اندیشم بر انسان !
بر شعور انسانیت !
می اندیشم بر انسان هایی که لقمه های نان را از دهان یکدیگر می دزدند!
می اندیشم بر ازدحام جسم ها !!
بر هرزگانی که بسان خفاش!
شب را تا صبح بیدار و صبح را تا شب در خوابند!
تا
گرسنگی های فرزند را شرمنده نباشند !
و می اندیشم بر ارواحی که در پس جسم هایشان می دوند !
صدای ضربه های نت آرام آرام قطع می شود !
پیر مرد همسایه به خواب فرو رفته است !
گویا از عشق بازی شب هنگامش خسته گشته !!!
سیگار هم آخرین لحظات سوختنش را سپری می کند !!
بوی تند مشروب هم کم کم با هوای اتاق در هم می آمیزد !
ولی اتاق هنوز هم تنهاست !!!

